دوشنبه, جولای 6, 2026
خانهنظم و نثرنظم و نثرفريدون توللي - در ديار ظلمت

فريدون توللي – در ديار ظلمت

اختري كو كه در اين شام سياه

راه بنمايد و تابد به سرم؟

همدمي كو كه در اين وحشت سرد

سر بگوش آرد و گيرد خبرم؟

همه جا شب، همه جا شب

همه جا درد و غبار

همه جا نعش عزيزان فرومانده به خاك!

نه نشاني ز كسي

نه نسيم نفسي،

نه در اين باديه فرياد،‌نه فرياد رسي!

كاروان مرده،‌جرس مرده،‌هوس مانده ز كار،

باد غران و من استاده در اين سوز و هلاك،

چنگ در مو چو يكي زنگي ديوانه ي مست،

راست چونان دكلي بر توفان زده ناو

ميكشم سر به فراز

ميبرم تن به نشيب!

ميروم خسته و درمانه به آغوش شكست،

كو، چه شد سايه ي آن كهنه درخت؟

بانگ آن مردم شادان و دلير؟

چه شد آن باروي سخت؟

چه شد آن بازوي بخت؟

چه در افتاده در اين بيشه ي آتش زده؟…. شير

رفت و اين روبهكان جاي گرفتند به تخت!

همه مرگ است به هر جا نگرم، مرگ اميد!

تيرگي بر سر هر تيرگي افكنده پلاس،

درد بر درد و هوس بر هوس افتاده خموش!

آه! اين ناله ز كيست؟

بانگ شير است كه مي آيد از آن دخمه بگوش!

فريدون توللي

یک پاسخ بگذارید

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید

مقالات مرتبط

آخرین مطالب

نظرات اخیر