چهارشنبه, آگوست 5, 2026

آن طرف كوچه

گفت : «مي … مي خوري مـ … مـ … محبوبه ؟»

كيسه‌ي پفك را گرفت جلوم . گفتم : «بچه شدي تو هم ؟» . دستش را عقب كشيد . يك سال مي شد كه عروسي كرده بوديم . از روي مبل بلند شد . قد بلند بود و لاغر . رفت كنار پنجره و پرده كركره را بالا داد . نور ، هجوم آورد توي هال . تلويزيون روشن بود . گفت : «تا … تا … تازه اومـ … مدن ؟ » .

نگاهش به پايين بود . به خانه‌ي ويلايي آن طرف كوچه انگار . چند ماهي بود كه خالي بود . گفتم : «دو سه روزي مي شه . تو ماموريت بودي» . توي يك شركت ساختماني كار مي كرد . از كيسه‌ي پفكي كه دستش گرفته بود ، يكي برداشت : «چند نـ … نفرن؟ » .

بلند شدم و رفتم كنارش . گفتم : «سه نفر» .

گفت : «هـ … هـ … همين حالاش كه سـ … سه نفرن»

دختر و پسر كوچكي توي حياط ، لاي درخت‌هاي خانه‌ي ويلايي دنبال هم مي‌دويدند. گفتم :« اينا كه دوتان» .

ابروهاي كلفتش را بالا داد و با انگشت اشاره كرد : «نيگا ، اين يـ … يك ، اين د…دو ، اينم

سـ … سـ …. سه » .

دست هام را روي سكوي پنجره گذاشتم . بازويم را گرفت و كنارم كشيد : «كـ … كنار بيا

خـ … خره مي بيننت » .

روبرومان ، پشت شيشه هاي قدي خانه‌ي ويلايي ايستاده بود . تاپ قرمز تنش بود و دامن گلدار سفيد پايش . رفته بود بالاي چهارپايه و شيشه را از داخل دستمال مي‌كشيد.

گفت :«با شوهرش مي … مي … ميشن چـ … چهار تا » .

گرمم شده بود . از كنار مبل و تلويزيون گذشتم و رفتم توي آشپزخانه . گفتم : «نداره».

بالا تنه اش را از پشت پيشخوان مي ديدم . خودش را مثل بچه ها پشت ستون كنار پنجره قايم كرده بود . گفت : «تـ … تو از كجا مي … مي دوني؟» .

كولر را روشن كردم . يك استكان از جاظرفي برداشتم :«چايي كه نمي خوري؟». چيزي نگفت . تي‌شرت مشكي اش تنش بود . چاي ريختم . گفتم :«خودتو نمال به ديوار ، گچي مي شي » . كمي از ستون فاصله گرفت .

«ديروز كه رفته بودم خريد ، ديدمش . با هم برگشتيم».

يك دانه پفك توي دهانش گذاشت : «خب ؟ » . وقتي گير مي داد به چيزي ول‌كن نبود . استكان چاي را برداشتم و از آشپزخانه بيرون آمدم : «هيچي ، زن خوبيه ، مي‌گفت شوهرش دو سال پيش مرده ». نشستم روي مبل . باد كولر مي زد به صورتم . تلويزيون چيزي نداشت . كنترل را برداشتم و خاموشش كردم . كنار پنجره ، سيخ ايستاده بود .

«نمي‌ياي بشيني ؟» .

كيسه‌ي خالي پفك را از پنجره انداخت بيرون . از توي قندان يك قند برداشتم و گفتم: «امروز بريم خونه مامان اينا؟» .

نشست كنارم : «نه مـ … محبوبه خيلي خـ …خـ … خستم» .

يك قلپ چاي خوردم :«تو هم كه يا نيستي ، يا خسته اي» . خم شد طرفم و خواست پيشاني ام را ببوسد . ريش هاش پوستم را اذيت مي كرد . خودم را عقب كشيدم :«چاييم ريخت …» . بلند شد و رفت توي اتاق خواب :«ما…ماشاا… د…د…دو تا بچه».

گفتم :«حسوديت مي شه ؟» .

صداش از اتاق خواب آمد :«بـ … بـ … به شوهرش؟»

داد زدم : «حرف دهنتو بفهم » . از اتاق بيرون آمد . دستش به شلوارش بود . شلوارش را بالا كشيد :«مـ … مـ … مگه من چـ … چي گفتم؟» .

به پنجره نگاه كردم : «حرف مفت مي زني ديگه ؛ همة زحمتش با منه » .

كمربندش را سفت كرد و گفت :«مي گي چـي … چيكار كنم؟ مـي … مي خواي خـ … خودم جات … ؟ » .

بلند شدم و رفتم كنار پنجره :«خفه شو حامد» . حالم خوب نبود . احمق فقط فكر خودش بود . داد زد : «يـ … يـ … يعني تو ا… ا… از اون … از اون …» .

زن هنوز داشت دستمال مي كشيد . به پايين شيشه رسيده بود . بچه ها پيدا نبودند . گفتم :«آره ، كمترم . خيلي ناراحتي ؟ » . چيزي به ديوار هال خورد . شيشه‌ي عطرش را كوبيده بود به ديوار. دست‌هاش را مثل ديوانه ها توي هوا تكان داد : «آره لعنتي ، ناراحتم.مي فهمي لامصب ؟ ناراحتم ».

به روي خودم نياوردم . دست‌هام را به سينه زدم و گفتم :«هر وقت فرچه ات به بند

كـ … كـ … كونت رسيد اونوقت بچه بچه راه بنداز » .

صورتش سرخ شده بود . نفس نفس مي زد . رفت سمت در . كفش‌هاش را از روي جاكفشي برداشت : «من مي رم خير سرم قدم بزنم » .

خيلي وقت بود صداش را اينقدر روان نشنيده بودم . پوزخندي زدم و گفتم : «خوش اومدي ».

در را محكم بست . مي دانستم شب نشده منت كشي مي كند . پنجره را باز كردم . صداي پاهاش را كه انگار پله ها را دو تا يكي مي رفت پايين ، مي شنيدم . بوي عطر داشت خفه ام مي كرد . توي كوچه پيدا شد . ايستاد وسط كوچه و به بالا نگاه كرد . خودم را كنار كشيدم و پشت ستون قايم شدم . سرش را تكان داد و رفت زير ساختمان . گريه ام گرفته بود . پرده كركره را پايين دادم . زن لعنتي روبرو ديگر نبود . از روي خورده شيشه ها پريدم و نشستم روي مبل . دماغم را بالا كشيدم . تلويزيون را روشن كردم :«يك مرد كلاه به سر روي يك گاو زخمي نشسته بود و با گاو به اين طرف و آن طرف مي پريد».

كليد را انداخت به در و وارد شد . سرم را سمت پنجره برگرداندم . با كفش آمد و ايستاد روبروم . گردنش را ماليد و گفت :«چيزي نـ … نـ … نمي خواي و…واسه خونه ؟»

2 نظرات

یک پاسخ بگذارید

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید

مقالات مرتبط

آخرین مطالب

نظرات اخیر