پنج‌شنبه, ژوئن 25, 2026

نامرد

 به نامردمان مهر كردم بسي

نچيدم گل مردمي از كسي

 

بسا كس كه از پا در افتاده بود

سراسر توان را زكف داده بود

 

نه نيروش در تن، نه در مغز، راي

دو دستش گرفتم كه خيزد بپاي

 

چو كم كم به نيروي من پا گرفت

مرا در گذرگاه، تنها گرفت ـ

 

بحيلت گري خنجري از پشت زد

بخونم ز نامردي انگشت زد

 

شكستند پشتم نمكخوار گان

دورويان بيشرم و پتيارگان

 

گره زد بكارم سر انگشتشان

تبسم بلب، تيغ در مشتشان

 

ندارم هراسي ز نيروي مشت

مرا ناجوانمردي خلق، كشت

 

محبت به نامرد، كردم بسي

محبت نشايد به هر ناكسي

 

تهي دستي و بيكسي درد نيست

كه دردي چو ديدار نامرد نيست

یک پاسخ بگذارید

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید

مقاله قبلی
مقاله بعدی
مقالات مرتبط

آرزو

آي انسان

آخرین مطالب

نظرات اخیر