چهارشنبه, جولای 15, 2026

فلسفه حيات !

موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند

اين، تن فرسوده را

پاي به دامن كشيد؛

و آن سر آسوده را

سوي افق ها كشاند

ساحل تنها، به درد

در پي او ناله كرد:

موج سبكبال من

بي خبر از حال من

پاي تو در بند نيست !
بر سر دوشت، چو من

كوه دماوند نيست !

« هستم اگر مي روم » ! خوشتر ازين پند نيست

بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست

ناله خاموش او، در دلم آتش فكند

رفتن؟ ماندن؟ كدام؟ اي دل انديشمند ؟

گفت : – (( به پايان راه، هر دو به هم مي رسند ! ))

عمر گذر كرده را غرق تماشام شدم :

سينه كشان همچو موج، راهي دريا شدم

هستم اگر ميروم، گفتم و رفتم چو باد

تن، همه شوق و اميد، جان همه آوا شدم

بس به فراز و نشيب، رفتم و باز آمدم،

زآنهمه رفتن چه سود؟ خشت به دريا زدم !

شوق در آمد ز پاي، پاي درآمد به سنگ

و آن نفس گرم تاز، در خم و پيچ درنگ؛

اكنون، ديگر، دريغ، تن به قضا داده است !

موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است !

یک پاسخ بگذارید

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید

مقالات مرتبط

آخرین مطالب

نظرات اخیر