موج ز خود رفته رفت
ساحل افتاده ماند
اين، تن فرسوده را
پاي به دامن كشيد؛
و آن سر آسوده را
سوي افق ها كشاند
ساحل تنها، به درد
در پي او ناله كرد:
موج سبكبال من
بي خبر از حال من
پاي تو در بند نيست !
بر سر دوشت، چو من
كوه دماوند نيست !
« هستم اگر مي روم » ! خوشتر ازين پند نيست
بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست
ناله خاموش او، در دلم آتش فكند
رفتن؟ ماندن؟ كدام؟ اي دل انديشمند ؟
گفت : – (( به پايان راه، هر دو به هم مي رسند ! ))
عمر گذر كرده را غرق تماشام شدم :
سينه كشان همچو موج، راهي دريا شدم
هستم اگر ميروم، گفتم و رفتم چو باد
تن، همه شوق و اميد، جان همه آوا شدم
بس به فراز و نشيب، رفتم و باز آمدم،
زآنهمه رفتن چه سود؟ خشت به دريا زدم !
شوق در آمد ز پاي، پاي درآمد به سنگ
و آن نفس گرم تاز، در خم و پيچ درنگ؛
اكنون، ديگر، دريغ، تن به قضا داده است !
موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است !


