پنج‌شنبه, ژوئن 25, 2026
خانهداستانداستان کوتاهداستان کوتاه - آرزو

داستان کوتاه – آرزو

همیشه او را دوست داشت و دلش می خواست هر لحظه کنار هم باشند. به همین خاطر وقتی ازدواج کرد به شوهرش گفت: “شیرین مثل خواهر منه شاید هفته ای هفت روز بیاد خونه مون … از نظر تو که عیبی نداره؟” مرد خندید و گفت: “چه عیبی داره؟”
زن اشکهایش را پاک کرد و به آلبوم عکسهای مدرسه اش نگاه انداخت و زیر لب گفت: “کاش آرزو نمی کردم همیشه کنارم باشی، که حالا هوویم شده ای”!
 ندا عبداللهی (تهران)

1 نظر

یک پاسخ بگذارید

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید

مقالات مرتبط

آخرین مطالب

نظرات اخیر