دوشنبه, ژوئن 29, 2026

ايرانشهر

زماني دور

در ايرانشهر

همه در بيم

نفس در تنگناي سينه ها محبوس

همه خاموش

 

و هر فرياد در زنجير

و پاي آرزو در بند

هزاران آهنگ و آواي خروشان بود و شب خاموش

فضاي سينه از فرياد ها پر بود و لب خاموش

 

و باد سرد

– چونان كولي ولگرد

به هر خانه، به هر كاشانه سر مي كرد

و با خشمي خروشان

شعله روشنگر انديشه را

– مي كشت

شب تاريك را تاريكتر مي كرد .

***

در آن دوران

در ايرانشهر

همه روزش چو شبها تار

همه شبها ز غم سرشار

 

نه در روزش اميدي بود

نه شامش را سحر گاه سپيدي بود

نه يك دل در تمام شهر شادان بود

 

خوراك صبح و ظهر و شام ماران دو كتف اژدهاك پير

مدام از مغز سرهاي جوانان

– اين جوانمردان – ايران بود

 

– جوانان را به سر شوري ست توفانزا

– اميد زندگي در دل

– ز بند بيدگي بيزار

و اين را آژدهاك پير مي دانست

از اينرو بيشتر بيم و هراسش از جوانان بود.

یک پاسخ بگذارید

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید

مقاله قبلی
مقاله بعدی
مقالات مرتبط

آخرین مطالب

نظرات اخیر