پنج‌شنبه, ژوئن 25, 2026

در غبار خواب … منوچهر آتشی

در غبار خواب از عمق شب ستاره ای آمد نفس زنان در موج اشک های من افتاد و جان سپرد چون چشم آهویی که بر سر چشمه ای رسید چون قلب آهویی که به سرچشمه ای فسرد با مرگ او ستاره ی قلبم به سینه سوخت با مرگ او پرنده ی شعرم ز لب پرید بادی وزیذ و زوزه کشان آب را شکست ابری رسید و مرتع مهتاب را چرید آن قاصد هراسان با آن شتاب و شور در حیرتم ز دشت کدام آسمان گسست ؟ گر با لبش نبود سرودی چرا فسرد ؟ گر با دلش نبود پیامی چرا شکست ؟ چشمم هزار پرسش اینگونه دردنک بر بال شب نورد هزاران ستاره بست

یک پاسخ بگذارید

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید

مقالات مرتبط

آخرین مطالب

نظرات اخیر