شنبه, ژوئن 27, 2026
خانهنظم و نثرشعر طنزآثار باستانی ... شعر طنز

آثار باستانی … شعر طنز

آثار باستانی

 
من و ” زيور “

كه باشد بنده را همخانه و همسر –

نشسته ايم توي خانه زيباي باحالي

و ديگ ” آش جو ” مان بر سر بار است

و ما را استكاني چاي در كار است

غم و رنج و عذاب و غصه در اين خانه متروك است

خلاصه، لب مطلب، از قضا، آن سان كه مي بيني،

حسابي كيفمان كوك است !

اگر زيور به من گويد كه: ” ملا جان ! “

جوابش مي دهم با مهرباني : ” جان ملا جان !

من از تو نگسلم تا هست جاني در بدن، پيوند

به جان هشت سر فرزندمان سوگند… ! “

***

 

– بيا نزديك، ملا جان !

ز پشت پنجره، بنگر خيابان را

بفرما كيست اين مردي كه مي آيد ؟

– كدامين مرد، زيور جان ؟ !

– همان مردي كه رنگ مركبش زرد است

همان مردي كه شاد و خرم و مسرور

برامان دست مي جنباند از آن دور… !

– بلي مي بينمش، اما نمي دانم كه نامش چيست.

گمان دارم كه او بي توش مردي، راه گم كرده است

و شايد باد ديشب، جانب اين سمتش آورده است !

– ببين ملا ! عجب خوشحال و شنگول است !

و خورجينش از اين جايي كه مي بينم پر از پول است

گمانم بخت گم گرديده ما باشد اين موجود فرخ فال

به قول يقنعلي بقال:

” بر آمد عاقبت خورشيد اقبال از پس ديفال ! “

– عيال نازنينم، اندكي خاموش

هماي بخت و اقبال تو، دارد مي تكاند پاچه هايش را !

و دارد مي نمايد سينه اش را صاف

بيا بشنو، ببين دارد چه مي گويد:

***

 

– هلا اي شهرونداني كه بي تزوير و بي ترفند

شكفته روي لب هاتان ز شادي، غنچه لبخند

منم، من، شهرداريمرد گلدانمند

منم مرد عوارض گير خود ياري ستاننده

منم، من، خانه هاي بي مجوز را، بنا، از بيخ و بن كنده !

منم بيچارگان را درد بي درمان !

منم چونين… منم چونان… !

***

دو روزي رفته از آن روز …

***

من و زيور

نشسته ايم، زير سايه كاج كهنسالي !

و آنك بچه هامان نيز

به بازي، داخل ويرانه هاي خانه مشغولند

ومن قدري بد احوالم

دلم آن سان كه مي بيني، دچار رنج و بي صبري است

و چشمانم، كمي تا قسمتي ابري است !

دگر زيور نمي گويد كه : ” ملا جان ! “

و من ديگر نمي گويم: ” بفرما، جان ملا جان ! “

چرا؟ چون خانه مان ياد آور ويرانه هاي ” آتن ” و ” بلخ ” است

و ما اوقاتمان تلخ است !

ابوالفضل زرویی

1 نظر

یک پاسخ بگذارید

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید

مقالات مرتبط

آخرین مطالب

نظرات اخیر