سه‌شنبه, آگوست 4, 2026
خانهداستانداستان کوتاهداستان هاي عجيب -گل فروشی

داستان هاي عجيب -گل فروشی

مردی در مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می کرد . مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید :دختر خوب ، چرا گریه می کنی؟
دختر در حالی که گریه می کرد گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی فقط 75 سنت دارم در حالی که گل رز 2 دلار می شود. مرد لبخندی زد و گفت:با من بیا ، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم .
وقتی از گل فروشی خارج می شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست ؟ می خوای برسونمت ؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت : آنجا و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد .
مرد او را به قبرستان برد و دختر روی قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت ، طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

4 نظرات

  1. سلام من یک کارگردان هستم میخواستم با کسی که این داستان نوشته صحبت کنم
    tomas_saman@yah oo.com

  2. دقيقآ نكته جالبى داشت داستان كه تا موقعي كه يه چيزى رو داريم بايد قدرشو بدونيم خدا مي دونه بعدش چه اتفاقي بيفته

یک پاسخ بگذارید

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید

مقالات مرتبط

آخرین مطالب

نظرات اخیر