شب ها كه دريا، مي كوفت سر را
بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛
شب ها كه مي خواند، آن مرغ دلتنگ
تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛
شب ها كه مي ريخت، خون شقايق
از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛
شب ها كه مي سوخت، چون اخگر سرخ
در پاي آتش، دل هاي ياران؛
شب ها كه بوديم، در غربت دشت
بوي سحر را، چشم انتظاران؛
شب ها كه غمناك، با آتش دل
ره مي سپرديم، در زير باران؛
غمگين تر از ما، هرگز نمي ديد
چشم ستاره، در روزگاران !
اي صبح روشن ! چشم و دل من
روي خوشت را آئينه داران !
بازآ كه پر كرد، چون خنده تو
آفاق شب را، بانگ سواران !


