جمعه, ژوئن 26, 2026

صدف

شنيده اي صد بار

صداي دريا را

سپرده اي بسيار

به سبزه زارش، پروانه تماشا را

نخوانده اي – شايد

درين كتاب پريشان، حكايت ما را :

هميشه، در آغاز

چو موج تازه نفس، پر خروش، در پرواز

سرود شوق به لب، گرم مستي و آواز …

سحر به بوسه خورشيد شعله ور گشتن !

شب، از جدائي مهر

به سوي ماه دويدن، فريب خوردن، باز

دوباره برگشتن !

فرو نشستن ، برخاستن، در افتادن

دوباره جوشيدن

دوباره كوشيدن

تن از كشاكش گرداب ها به در بردن

هزار مرتبه با سر به سنگ غلتيدن

همه تلاش براي رسيدن، آسودن

رسيدني كه دهد دست

بعد فرسودن !

هميشه در پايان

به خود فرو رفتن. در عمق خويش. پاك شدن !

در آن صدف، كه تو « جان » خواندي اش ، گهر گشتن !

نه گوهري، كه شود زيوري زليخا را !

دلي به گونه خورشيد، گرم، روشن، پاك

كه جاودانه كند غرق نور دنيا را …

اگر هنوز به اين بيكران نپيوستي

ز دست وامگذاري اميد فردا را!

یک پاسخ بگذارید

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید

مقالات مرتبط

آخرین مطالب

نظرات اخیر