چشم صنوبران سحر خيز
بر شعله بلند افق خيره مانده بود
دريا، بر گوهر نيامده ! آغوش مي گشود
سر مي كشيد كوه
آيا در آن كرانه چه مي ديد ؟
پر مي كشيد باد
آيا چه مي شنيد، كه سرشار از اميد
با كوله بار شادي
از دره مي گذشت
در دشت مي دويد !
هنگامه اي شگفت
يكباره آسمان و زمين را فرا گرفت !
نبض زمان و قلب جهان، تند مي تپيد
دنيا
در انتظارمعجزه …
خورشيد مي دميد !


