جمعه, ژوئن 26, 2026

غريق

خورشيد، در آفاق مغرب بود و، جنگل را

– تا دور دست كوه – در درياي آتش شعله ور مي كرد

اينجا  و آنجا، مرغكي تنها

رها در باد

بر آب نيلي دريا گذر مي كرد !

دريا گرسنه، تشنه، اما سر به سر آرام

در انتظار طعمه اي، گستره پنهان دام

خود با هزاران چشم بر ساحل نظر مي كرد !

در لحظه خاموشي خورشيد

دامش بر اندامي فرو پيچيد !

پا در كمند مرگ

گاهي سر از غرقاب بر مي كرد

با ناله هائي، – در شكنج هول و وحشت گم

شايد خدا را، يا « سبكباران ساحل » را

خبر مي كرد

شب مي رسيد از راه

– غمگين، بي ستاره، بي صفا، بي ماه !

مي ديد دريا را كه آوازي نشاط انگيز مي خواند !

صيدي به دام افكنده !

خوش مي رقصيد و گيسو مي افشاند !

تا با كدامين خون تازه، تشنگي را بنشاند !

در پهنه ساحل

چشمي بر امواج پريشان دوخته

– لبريز از خونابه غم – كام دريا را

با قطره هاي بي امان اشك، تر مي كرد !

جاني ز حيرت سوخته، شب را و شب هاي پياپي را

سحر مي كرد … !

آه، اي فرو افتاده در دام تباني هاي پنهاني !

اي مانده در ژرفاي اين درياي طوفان زاي ظلماني !

اي از نفس افتاده – چون من –

در تلاطم هاي شب هاي پريشاني !

ايكاش، در يك تن، از ين بس ناخلف فرزند،

فرياد خاموشت اثر مي كرد

یک پاسخ بگذارید

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید

مقاله قبلی
مقاله بعدی
مقالات مرتبط

آخرین مطالب

نظرات اخیر