جمعه, ژوئن 26, 2026

بيمار

 سرم سنگ، دهانم تلخ، چشمم شمع بي نور ست ـ

نفس در سينه زندانيست ـ

چو روز آيد بچشمم دختر خورشيد، بيمارست ـ

شبانگه در نگاه من عروس ماه؛ رنجورست ـ

تمام شهر، گورستان وهم انگيز ـ

سراسر خانه ها آرامگاه سرد و متروكست ـ

فضا انباشته از بوي تند سدر و كافورست

و هر جا ديده ميچرخد ـ

چراغانست اما در نگاه من ـ

چراغي بر سر گورست.

***

شبانگه اختران بر آسمان، چون آبله بر روي بيمارند ـ

و ابري تيره چون مه را فرو پوشد ـ

بخود گويم كه چشم آسمان كورست .

سحرگاهان بگوشم صحبت گنجشكها چون آيه مرگست

نگاه هر كبوتر بر لب ديوار ميگويد:

ـ درخت عمر تو بي بار و بي برگست

تنت در قلعه ديو سياه مرگ، محصورست

***

در آن دم همره بانگ خوش پير مناجاتي،

دو لرزان دست را بر آسمان گيرم

و نوميدانه با آواي محزوني سلامت از خدا خواهم

ولي در عمق جانم آشناي ناشناسي ميزند فرياد:

كه راهم تا سواد تندرستي، ايمني، فرسنگها دورست

***

خداوندا !

سرم سنگين، دهانم تلخ، چشمم بي نورست

نفس در سينه زندانيست

بچشمم دختر خورشيد بيمارست

و ماه آسمان پيرست، رنجورست

یک پاسخ بگذارید

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید

مقاله قبلی
مقاله بعدی
مقالات مرتبط

آرزو

آي انسان

آخرین مطالب

نظرات اخیر