پنج‌شنبه, ژوئن 25, 2026

پرده

پنجره ام به تهي باز شد

و من ويران شدم.

پرده نفس مي كشيد.

***

ديوار قير اندود!

از ميان برخيز.

پايان تلخ صداهاي هوش ربا!

فرو ريز.

***

لذت خوابم مي فشارد.

فراموشي مي بارد.

پرده نفس مي كشد:

شكوفه خوابم مي پژمرد.

***

تا دوزخ بشكافند،

تا سايه ها بي پايان شوند،

تا نگاهم رها گردد،

درهم شكن بي جنبشي ات را

و از مرز هستي من بگذر

سياه سرد بي تپش گنگ!

یک پاسخ بگذارید

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید

مقاله قبلی
مقاله بعدی
مقالات مرتبط

هست شب …

خون سرد

ميرداماد

آخرین مطالب

نظرات اخیر